تبليغاتX
بمان تا من هم بمانم

 

پرواز را به خاطر بسپار

 

پرنده مردنی است . . .

 

 


 

نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


 

 

بهاربيست            www.bahar20.sub.ir


 

نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 11:31 موضوع | لینک ثابت


 

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌


 

نوشته شده توسط مانی در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت


اشتیاق

 

تو را در بازوان خویش

خواهم دید

سرشک اشتیاقم

شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد

تبسم های شیرین تو را

با بوسه خواهم چید

اگر بختم کند یاری

در آغوش تو خواهم بود

ای افسوس.افسوس.افسوس... 

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ايران ويج ( ارور سابق )‌


 

نوشته شده توسط مانی در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 18:1 موضوع | لینک ثابت


آزادی

 

 

برای

 

میر حسین موسوی 

 

  

 

کوچه.کوچه.کوچه بن بسته

جغده با آقا گرگه همدسته

از این همه پوچی پوسیدیم

صفوف اعدام دسته دسته

 

 

ای جماعت لحظه ای آروم نگیرید

برید حق تونو از حاکم بگیرید

بزنید سر بشکنید.فریاد برآرید

تا قیامت بذر آزادی بکارید

 

 

کوچه.کوچه.کوچه بن بسته

جغده با آقا گرگه همدسته

از این همه پوچی پوسیدیم

صفوف اعدام دسته دسته

 

 

ای جماعت پشت همدیگه بمونید

آیه ی یاءس و برای هم نخونید

دست افتاده بگیرید بی ثمر نیست

خنجر کینه فرو بردن هنر نیست

 


 

نوشته شده توسط مانی در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 ساعت 9:0 موضوع | لینک ثابت


با خیال تو . . .

 

 خیال

 

 

بزار خیال کنم هنوز ترانه هامو میشنوی

هنوز هوامو داری و هنوز صدامو میشنوی

 

بزار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم

اگه تمومه قصمون هنوز ترانه سازتم

 

بزار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی

روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی

 

بزار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من میفتی

تویی که قصه ی طلوع عشق و گفتی و دوست دارم و نگفتی

 

بزار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش

اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش

 

اون که هنوز دوستش داری اون که هنوز هم نفسه

بزار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه

 

دوباره فال حافظ  و دوباره توی فالمی

بزار خیال کنم بزار اگر چه بی خیالمی

 


 

نوشته شده توسط مانی در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت


باور . . .

 

باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن

رو در و دیوار خونه گرد تنهایی رو بپاشن

 

تو همونی که میگفتی تو دنیا هیچکی مثل من پیدا نمی شه

تو همونی که میگفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه

 

باورم نمی شه چشمات بره مال دیگرون شه

با غریبه آشنا شه با غریبه مهربون شه

 

تو همونی که میگفتی تو دنیا هیچکی مثل من پیدا نمی شه

تو همونی که میگفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه 


 

نوشته شده توسط مانی در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 ساعت 20:33 موضوع | لینک ثابت


انتظار . . .

 

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق

شاید وفا کند بشتابد به یاریم

 

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمیرود

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

 

ای آسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه

مانند شمع سوختم و اشک ریختم


 

نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 17:6 موضوع | لینک ثابت


خورشید آرزو

 

خورشید آرزو

 

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این مپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

 

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست.عشق کدام است.غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

 

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

 

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش برزم به پای تو

 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب


 

نوشته شده توسط مانی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 11:56 موضوع | لینک ثابت


تقدیر . . .

 

 

برای تو

 

 

تقدیر

 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تخسیر نیست

 

با اینکه بیتاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

 

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

 

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

 

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

 

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

رازی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

 

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

 

 

 


 

نوشته شده توسط مانی در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 12:3 موضوع | لینک ثابت


 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مانی در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 11:44 موضوع | لینک ثابت


غم مخور . . .

 

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

خانه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن

این سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

 

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود

دایما یکسان نباشد کار دوران غم مخور

 

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

 

گر تو را سیل فنا بنیاد هستی بر کند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

 

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

 

در بیابان گر ز شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

 

گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور

 

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

 

حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار

تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 


 

نوشته شده توسط مانی در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 11:14 موضوع | لینک ثابت


زلف بر باد . . .

 

 

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکَني بنيادم

مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم

زلف را حلقه مکن تا نکُني در بندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم

رخ برافروز که فارغ کني از برگ گُلم
قد برافراز که از سرو کني آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شيرين منما تا نکني فرهادم

رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که در بند توام آزادم


 

نوشته شده توسط مانی در دوشنبه ششم آبان 1387 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


دلتنگی

 

دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

 

 

گلم  دلم

حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است

میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف

یکجا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت به نام تو

سرگذشت کسی که هیچکس نبود و همیشه گریه میکرد

بی مجال اندیشه به بغض های خود

تا کی مرا گریه کند؟

تا کی و به کدام مرام بمیرم؟

دلم  گلم

ورق بزن مرا و به آفتاب فردا بیاندیش که به خاطر تو طلوع خواهد کرد

با عطر گل های نرگس. . .

حسین پناهی

 


 

نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه دوم آبان 1387 ساعت 19:41 موضوع | لینک ثابت


تنها رفتن . . .

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

دیوانه ای به داغ جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستوجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

 شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق

مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم

از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 


 

نوشته شده توسط مانی در سه شنبه سی ام مهر 1387 ساعت 11:12 موضوع | لینک ثابت


یار ما . . .

 

 به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انکار کار ما نرسد


اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند
کسی به حسن و ملاحت به يار ما نرسد


به حق صحبت ديرين که هيچ محرم راز
به يار يک جهت حق گزار ما نرسد


هزار نقش برآيد ز کلک صنع و يکی
به دلپذيری نقش نگار ما نرسد


هزار نقد به بازار کانات آرند
يکی به سکه صاحب عيار ما نرسد


دريغ قافله عمر کان چنان رفتند
که گردشان به هوای ديار ما نرسد


دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر اميدوار ما نرسد


چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از ره گذار ما نرسد


بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد


 


 

نوشته شده توسط مانی در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 19:3 موضوع | لینک ثابت


بهار فرشته ها

TinyPic image

 

بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد

از آن که دلبر دمی به فکر ما نباشد

در این بهار ای صنم بیا تو آشتی کن

که جنگ و کین با من حزین روا نباشد

 

 


 

نوشته شده توسط مانی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


آخر دنیا . . .

 

این غصه های لعنتی از خنده دورم می کنه

این نفسای بی هدف زنده به گورم می کنه

چه لحظه های خوبیه ثانیه های آخره

فرشته ی مردن من منو از اینجا می بره

آی خدا دلگیرم ازت آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و عمرم و می گیرم ازت

چه اعتراف تلخیه به رسیدن ته خط

وقت خلاصی از همست آی دنیا بیزارم ازت

آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمی کنم

چون با توام پیش کسی سرم رو خم نمی کنم

 


 

نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


بودن. . .

 

وقتی که دیگر نبود

 من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن....


 

نوشته شده توسط مانی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 20:28 موضوع | لینک ثابت


مسافر

 

مسافر خیال تو می شوم در این تکرار بی رحم تنهایی ها و فاصله ها

ببین مرا که چه جاودانه برایت می میرم

خزان هزار رنگ فاصله ها را به سبزی آمدنت پیوند بزن

که چشمانم از سراب حضورت همیشه بارانی است

بیا و کنارم بمان که من از زمستان جدایی می ترسم

 


 

نوشته شده توسط مانی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 20:12 موضوع | لینک ثابت


بوسه های باران

بوسه های باران

 

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

 

آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

 

بازآ که در هوایت خاموشی جنون است

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

 

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سر خیل شرمساران

 

گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم

بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران

 

پیش از من و تو بسیار بودندو نقش بستند

دیوار زندگی را زین گونه یادگاران

 

وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقیست آواز باد و باران

 

 


 

نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 12:45 موضوع | لینک ثابت


وداع.....

آرامش را از من نگیر

من رویای رسیدن به تو را خواب دیدم

قصه ی ننوشته را باز بخوان پی رسیدن

سکوت مرا ببخش که نمیتوانم فریاد کنم

آرامش را از من نگیر که من خود را پی پیوستن به تو گم کرده ام

سکوت را به من ببخش که از درخت سبز شده ام و از چشمه سیراب

آرامش را از من نگیر تا خستگی ام را تاب بیاورم و امید یابم

آرامش را از من نگسر ای تو که در نگاه برگ زرد آغاز شکفتنی

کاش کوچه ی دلم راهی به سوی تنهایی قدمهایت بود

آرامش را از من نگیر که نمیتوانم از تو بگذرم

 

 

وقتی از راه میرسی بودنت را زیر احساس انگشتانم میخوانم

صدایت را چه آشنا می جویم و از آمدنت دلم چه حال عجیبی می شود

وقتی می آیی دلم را فرش راهت می کنم

از این زندان تهی رها می شوم و تن به سکوت شبهای مهتابی تو می سپارم

وقتی می آیی هوای صبح با بوی گل ها یکی می شود و می پیچد در خاطرم

وقتی از راه می رسی


 

نوشته شده توسط مانی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:37 موضوع | لینک ثابت


ای دل ساده بکش درد که حقت این است

از زمانه بشو دل سرد که حقت این است

 

هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی.حالا

همچو پاییز بشو زرد که حقت این است

 

دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود

بکش از مردم نامرد که حقت این است

 

آنچه بر عاشق دل خسته روا دانستی

فلک آخر سرت آورد که حقت این است

 


 

نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 19:11 موضوع | لینک ثابت


یک شب آتش در نیستانی فتاد

سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی ای شمع مزار خویش شد

نی به آتش گفت:کاین آشوب چیست؟

مر تو را زین سوختن مطلوب چیست؟

گفت آتش بی سبب نه افروختم

دعوی بی معنیت را سوختم

زان که می گفتی نی ام با صد نمود

همچنان در بند خود بودی که بود

مرد را دردی اگر باشد خوش است

درد بی دردی علاجش آتش است

 


 

نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 12:20 موضوع | لینک ثابت


تو به من خندیدی و نمیدانستی

من به چه دلهره سیب را از باغچه ی همسایه دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

 غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 و تو رفتی ...

و هنوز سالهاست

 که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق آن پندارم

 که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت . . .


 

نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 13:7 موضوع | لینک ثابت


لیلای من

ای کاروان ای ساربان لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

در بستن پیمان ما

تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود

 این عشق ما بماند به جا

تمامی دینم به دنیای فانی

 شراره ی عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی

 به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها

به دلها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود

حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون ز عشقم گریزانی

غمم را ز چشمم نمی خوانی

از این غم چه حالم نمیدانی

پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستیم را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودم ز خشم طبیعت شکسته 

ای کاروان ای ساربان لیلای من کجا می بری؟

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

ای کاروان کجا میروی؟

لیلای من چرا می بری؟


 

نوشته شده توسط مانی در دوشنبه هفدهم دی 1386 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت


سلام آخر

 

تصویر عاشقانه

 

این شعر واسه تموم عاشقا و دل باخته های ایران زمین که پر شده از تاریکی.......

 

سلام آخر

 

سلام ای غروب غریبانه ی دل  سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی  خداحافظ ای شعر شبهای روشن

 

خداحافظ ای شعر شبهای روشن  خداحافظ ای قصه ی عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق  خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه  خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را میسپارم به دل های خسته

 

تو را میسپارم به مینای مهتاب تو را میسپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شکسته تو را میسپارم به رویای فردا

 

به شب میسپارم تو را تا نسوزد به دل میسپارم تو را تا نمیرد

اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه 

 

چه طوری بگم دوستت دارم

 


 

نوشته شده توسط مانی در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت


مهرگان...

 

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را بر ریز بر جان ساقیا

بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا

ای جان جان ای جان جان ما نامدیم از بهر نان

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا

اول بگیر آن جام مه بر کفه ی آن پیر نه

چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

 

 تصویر عاشقانه

 

 شکست عهد مودت نگار دلبندم

برید مهر و وفا یار سست پیوندم

تطاولی که تو کردی  به دوستی با من

من آن به دشمن خون خوار خویش نپسندم

اگر چه مهر بریدی و عهد بشکستی

هنوز بر سر پیمان و عهد و سوگندم

بیار ساقی سرمست جام باده ی عشق

بده بر غم مناصح که میدهد پندم

بیا بیا صنما کز سر پریشانی

نماند جز سر زلف تو هیچ پا بندم

بخنده گفت که سعدی از این سخن بگریز

کجا روم که به زندان عشق پا بندم

 


 

نوشته شده توسط مانی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386 ساعت 12:59 موضوع | لینک ثابت


روشنایی

 

به کجا چنین شتابان 

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته اینجا

ز غبار این بیابان

هوس سفر نداری؟

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان

به هر آن کجا که باشد

به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما

تو رو دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را

به کجا چنین شتابان

 

 تصویر عاشقانه


 

نوشته شده توسط مانی در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 18:34 موضوع | لینک ثابت


با تو بودن

تصویر عاشقانه

 

خانه خراب تو شدم به سوی من روانه شو

سجده به عشقت می زنم منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام می خواهمت می خواهمت

تو ماندگاری در دلم می دانمت می دانمت

ای همیه وجود من نبود تو نبود من

ای همه ی وجود من نبود تو نبود من

 

 

نیایش

 

دستی افشان تا ز سر انگشتانت

صد قطره چکد هر قطره شود خورشیدی

باشد که به صد سوزن نور

شب ما را بکند

روزن روزن

ما بی تاب و نیایش بی رنگ

از مهرت لبخندی کن

بنشان بر لب ما

باشد که سرودی خیزد

در خورد نیوشیدن تو

ما هسته ی پنهان تماشاییم

ز تجلی ابری کن

بفرست که ببارد بر سر ما

باشد که به شوری بشکافیم

باشد که ببالیم

و به خورشید تو پیوندیم

هر سو مرز

هر سو نام

رشته کن از بی شکلی

گذران از مروارید زمان و مکان

باشد که به هم پیوندد همه چیز

باشد که نماند مرز

که نماند نام

ای دور از دست پر تنهایی خسته است

گهگاه شوری بوزان

باشد که شیار پریدن

در تو شود خاموش

 

 


 

نوشته شده توسط مانی در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 19:25 موضوع | لینک ثابت