|
بمان تا من هم بمانم
|
||
|
عاشقانه ها |
||
|
درباره وبلاگ
آنجا که چشمانی مشتاق برای انسانی اشک می ریزد زندگی به رنج کشیدنش می ارزد . . .
فهرست اصلی دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
|
زمستان است...
زمستان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جزء پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای...
به قلم : مانی در سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 13:20 موضوع: | + دیدار تو...
هوا سردست ... و من از عشق لبریزم چنان گرمم ... چنان با یاد تو در خویش سر گرمم .... که روزها و لحظه ها از خاطرم رفته ست! هوا سردست اما من ... به شور و شوق دلگرمم چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است! تو را هر شب درون خواب میبینم تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه میچینم و وقتی از میان کوچه میآیی ... و وقتی قامتت را در زلال اشک میبینم ... به خود آرام میگویم :دوباره خواب میبینم! دوباره وعدهی دیدارمان در خواب شب باشد بیا... من دسته های نرگس دی ماه را در راه می چینم !!
به قلم : مانی در شنبه دوازدهم آذر 1390 ساعت 3:31 موضوع: | + من بی تو چه کنم.؟!؟!
می بینی...می بینی چقدر غریب و خسته ام میبینی چقدر سر به زیر ، زیر سایه ات همان سایه سنگینت کز کرده ام روی نگاه کردنت را که ندارم می بینی چطور زیر چشمی میخواهم دوباره غرق تماشایت شوم آمدم مثل همیشه زیر سایه ات نفس بکشم مثل همیشه منتظر آمدنت حتی در زدم....خبری نبود که نبود حتی اینبار از آن سایه سنگین هم خبری نبود داشتم دق میکردم نفسم مات و مبهوت مانده بود اصلا یادش رفته بود باید بالا بیاید بغضم که دیگر آنقدر سنگین شده بود حتی توان شکستن نداشت اما بدجور ترک خورد.....بدجور .... می بینی.....بدجور ترک خورد نا امیدانه رنگ چشم هایت را مثل همیشه بین خاطراتم جست و جو میکردم کمی بوی نفس هایت آمد کمی لبخند و کمی بغض داشتم دوباره دق میکردم صدای نفسهایت می آمد اینبار سنگین تر بود و سنگین تر بغضی تر بود و بغضی تر روی لبم لبخند بود و توی گلویم بغض دوباره ترک بست هم لب هایم هم بغض هایم دوباره جانِ شکستن نداشت ......بغضم را می گویم می بینی...جان شکستن نداشت سر به زیر تر زیر سایه ات کز کردم زیر سایه ات التماس میکردم اینبار دزدکی هم چشم هایم نمیدیدت بغضم نشکسته بود اما اشک هایم....اما اشک هایم آرام قدم هایت را دیدم که سایه ات را با خود برد همان سایه سنگین را چقدر توان داشتند این قدم ها حالا شانه هایم سنگین است و هنوز چشم به راه سایه ات نشسته ام می بینی... هنوز چشم به راه سایه ات بغضم شکست دیگر حرف هایم با هق هق می آیند خودت بخوان از هق هقم بخوان با هق هقم بخوان عزیزم :
به قلم : مانی در جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ساعت 14:47 موضوع: | + تو را دوست دارم...
تا بهار تویی بهار را دوست دارم بلبل و گل و درخت های جوان را دوست دارم تا پاییز تویی پاییز را دوست دارم برگ های زرد و قرمز و نرم و خشک را دوست دارم تا حتی تابستان تویی تابستان را دوست دارم من باد های گرم و نور خورشید داغ و حرارت دیوار ها را دوست دارم من حتی زمستان را دوست دارم تا وقتی زمستان تویی باران و برف و زمین های یخ زده و لباس های پشمی را دوست دارم وقتی که زمستان تو باشی حتی آدم برفی را هم دوست دارم تا وقتی تو هستی همه چیز و همه جا را دوست دارم من خودم را اگر تو باشی دوست دارم من زندگی را اگر تو باشی دوست دارم من حتی خدا را وقتی که تو باشی دوست دارم اصلا به صدای گرفته ام که گوش دهی میفهمی چقدر با اضطراب دوستت دارم من دریا را کنار چشم های تو دوست دارم آسمان را وقتی به دست های تو تکیه داده است دوست دارم من آبشار سرازیر از کوه را من درخت های زیتون کشور را من پرچم ایران مدرسه کودکی ام را اصلا پرت تر از این ها بگویم من صدای خروشان دریچه های سد کرخه را هم دوست دارم من همه اتفاق های منتهی به تو را دوست دارم من تو را وقتی به نماز می ایستم وقتی که سلام می دهم وقتی که دانه های تسبیح را یکی یکی رد می کنم وقتی که ....آرام بگویم ...وقتی که گریه میکنم....دوست دارم من تو را با همه فاصله ها دوست دارم میدانم فقط خودت می توانی این همه پرت و پلا هایم را به هم ربط دهی و لبخند بزنی و از بین این همه واژه ها فقط دوست دارم هایش را گلچین کنی حتی گلچین کردن هایت را هم دوست دارم تو مرا.....فقط تو مرا خوب می شناسی.....فقط تو
به قلم : مانی در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ساعت 23:4 موضوع: | + سلام آخر...
بگو سرگرم چی بودی که اینقدر ساکت و سردی خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم کردی ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه چقدر باید بمونم تا یکی مثل تو پیدا شه تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست سلام ای ناله ی بارون سلام ای چشمای گریون سلام روزای تلخ من هنوزم دوسش دارم سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه سلام شب های دل کندن هنوزم دوسش دارم نمیدونی تو این روزا چقدر حالم پریشونه دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه خرابه حال من بی تو نمی تونم که بهتر شم تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پرپر شم یه بی نشونم تو این خزون منو از خودت بدون یه بی قرارم یه نیمه جون منو از خودت بدون سلام ای ناله ی بارون سلام ای چشمای گریون سلام روزای تلخ من هنوزم دوسش دارم سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه سلام شب های دل کندن هنوزم دوسش دارم
به قلم : مانی در جمعه هشتم مهر 1390 ساعت 18:54 موضوع: | + رویای شیرین . . .
نيمه هاي شب بود.!
به قلم : مانی در پنجشنبه سوم شهریور 1390 ساعت 0:55 موضوع: | + آواز قلبی عاشق...
ای شب از رویای تو رنگین شده ای ز گندمزارها سرشارتر چون ستاره، با دو بال زرنشان جوی خشک سینهام را آب، تو در جهانی اینچنین سرد و سیاه عشق چون در سینهام بیدار شد آه میخواهم که برخیزم ز جای این فضای خالی و پروازها؟
از سروده های زنده یاد "فــروغ فــرخ زاد
به قلم : مانی در پنجشنبه بیستم مرداد 1390 ساعت 5:5 موضوع: | + میخواهم ناز کنم ....
هنوز گیج و منگم... نمیدانم به میهمانی که میروم..... نمیدانم میزبانم چقدر بزرگ تر از قصه های بی کسی من است.... نمیدانم میزبانم از کجا اینهمه دست محبت را بی هیچ منتی روی سر این همه گناه میکشد...... هنوز گیج و منگم نمیدانم .. خدایا تو چقدر کریمی عزیزم چقدر کریمی..... دوست دارم آنقدر گریه کنم که گناه این همه سالم از چشم های بی رمقم بریزد و قلب غبار گرفته ام را خوب شست و شو دهد..... میخواهم بشمارم چند بار من گناه و چندبار این میزبان همیشگی رحمت....... میخواهم بشمارم چندبار من بی مرامی و این میزبان خوبی ها عزت...... نمیدانم هنوز گیج و منگم انگار دارم خواب میبینم... انگار رویا میبینم..... قرار است دست مرا با این همه گناه بگیری و روی سفره ات بنشانی .... قرار است دست مرا با این همه پوچی بگیری و پیش هیچکسی رسوایش نکنی...... قرار است داشته هایت را خرج نداشته های من کنی........... قرار است سرم را که پایین انداختم تو با لبخندت آنقدر بهایم بدهی که پیش خودم باور کنم آن همه گناه را نادیده گرفته ای........... قرار است آنقدر به خود ببالم که هلال نو رسیده این ماه گردن این همه دوری از تو را بزند..... قرار است آنقدر به تو نزدیک شوم که احساس کنم اقرب من حبل الورید های رویاهایم را.... قرار است من و تو حرف های خصوصی بزنیم و نیمه شب ها عشقبازی کنیم.... قرار است من و تو دوشادوش هم...... دست به دست هم.... پله پله تا تو برسیم..... نمیدانم.... هنوز گیج و منگم یعنی قرار است تو با این همه بزرگی خودت............ نمیدانم.... هنوز گیج و منگم بگذار بنشینم و آرام گریه کنم...... میخواهم با این همه بار گناه برایت ناز کنم.....
به قلم : مانی در دوشنبه دهم مرداد 1390 ساعت 21:59 موضوع: | + کجایی که ببینی ....
تمام آرزو هایم را غم گرفت... تمام دلخوشی هایم را ماتم گرفت.... تمام راه های رسیدن به تو را آب برد.... تمام خاطره هایم را نم گرفت....... چه می کنی ای لبخند خوش رنگ.... چه می کنی ای صدای دلنشین...... چه میکنی ای رقص برگ ها..... چه می کنی ای دریای عشق.... کجایی که از سر راز داری این همه ابهام می نویسم.... کجایی که از سر تنهایی این همه آه می نویسم....... کجایی که از حرارت جان ، احساس می نویسم...... کجایی که از تنور لاله ، یاس می نویسم........ کجایی که دوباره خیره شوم به رد نگاه تو.... کجایی که دوباره سیر شوم با چشم و با زبان تو...... کجایی که عاشقانه هایم را بخوانی ! بین این هجوم حرف ها فریاد بی صدایم را بخوانی.... کجایی ای پرستوی مهاجر.... کجایی ای پروانه عاشق.... کجایی ای سرخی چشم ها ... کجایی ای گرمی اشک ها.... کجایی ای تنهای من.... ای تنها برای من ....... کجایی ای های های من...... ای هق هق گریه های من.... کجایی که فقط تو حرف هایم را بخوانی.... همینطور که می نویسم بخوانی ..... همانطور که می خواهم بخوانی....... کجایی که حرف هایم را تفسیر کنی..... کجایی که خودت تفسیر حرف هایم شوی... کجایی ای ستاره ی دنباله دار..... کجایی ای مهربان تر از قلب ها.... کجایی که دندان روزگار خرد کرده امید های خاموش مرا.... له کرده حرف ها و واژه های مرا.... کجایی که ببینم تو آرامی... کجایی که ببینی هنوز هم تو روحی هنوز هم تو جانی...... آرام باش عزیزم .... حالت اگر روبه راه است خوش باش...... مثل طراوت شکوفه ها مثل نسیم روز های اول بهار آسوده خاطر باش..... عزیزم آسوده خاطر باش.....
به قلم : مانی در یکشنبه نهم مرداد 1390 ساعت 17:19 موضوع: | + رخت دامادی ...
شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ... از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ دامادی را به تن دارم کـ عروسش تــویـــی.! خوشحال کننــده است نــه ؟ اما همیشــه رخت ِ دامادی ، خبــر از مــرگ بوده !!! نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت بمیـــرم ؟!!! تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟ بیــا تعبیـــر کن که تا تو فاصلــه ایی نمــانده بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن فقط بیـــا بودنتـــ را می خواهم ... "
به قلم : مانی در یکشنبه بیست و ششم تیر 1390 ساعت 14:45 موضوع: | + آزادی....
من از تبـار آرشـم ,
به قلم : مانی در یکشنبه دوازدهم تیر 1390 ساعت 20:48 موضوع: | + بودنت...
چه آرامشی دارد صدایت..... چه آرامشی دارد بودنت..... چه آرامشی دارد حرف های نصفه و نیمه ات.... چه مهربان می گویی سلام ! چه صمیمی می گویی سلام ! چقدر غم می شوم وقتی که نیستی.... چقدر کم می شوم وقتی که می روی..... چقدر منتظرم وقتی که دلگیرم..... چقدر منتظرم وقتی که دلگیری.. تو را عهد بسته ام که باید باشی ، تو را خوب گفته ام که باید باشی...... تو را خوب فهمیده ام که باید باشی..... تو را خوب فهمیده ای که باید باشی ... تو چقدر با دلهره می آیی ، ولی می آیی...... تو چقدر با فاصله می آیی ، ولی می آیی..... تو چقدر کم می آیی ، ولی می آیی..... تو چقدر می آیی و با اشک! ولی می آیی..... تو چقدر می آیی و لبخند ، چه خوش می آیی..... دلم هنوز معامله دارد با دلت..... لبم هنوز معانقه دارد با........ شبم هنوز پر ستاره می خوابد تو آرامی.... تنم شبیه رود خانه می خوابد تو آرامی..... صدایم گرفته می خوابد تو غمگینی..... تنم چون قایقی شکسته می خوابد تو غمگینی.... غرورم شکسته می خوابد تو تنهایی.... نفس هایم بریده تر و بریده تر می خوابد تو تنهایی...... تو رفته ای و آمده ای و همیشه می مانی.... تو بوده ای و رفته ای و همیشه می مانی..... اشک هایت را پاک کن عزیزم چقدر حرف هایم را غریبانه میخوانی.... چقدر ناله هایم را شنیده میخوانی.... اشک هایت را پاک کن عزیزم چقدر فاصله ها بوده ایم ، چه بی فاصله می مانیم..... اشک هایت را پاک کن عزیزم چقدر روحی.... چقدر جانی....عزیزم چقدر جانی.....چقدر می مانیم....
به قلم : مانی در پنجشنبه دوم تیر 1390 ساعت 0:37 موضوع: | + صدای شکستن قلبم...
دارد از شکوه می افتد خراش قلبم... دارد جیره خوار می شود نگاه قلبم.... دارد شبیه نیش یک زنبور بی عسل می شود خراش قلبم... دارد زخم زبان می شود خراش قلبم... دارد زخم می شود خراش قلبم.... دارد زبان به زبان می شود خراش قلبم.... دارد خنده بر لبان می شود خراش قلبم... دارد از پای می افتد سکوت قلبم... دارد از حال می رود توان قلبم..... دارند به تساوی میکشند من و این بازی های چند صد دقیقه ای را.. دارند صوت انتها می زنند برای قلبم....... اصلا حواسشان نیست من و کمی زخم های حریف و کمی تنهایی و نا داوری ها و کمی هم غرور قلبم.... حواسشان نیست غرور قلبم... دارند خاکستری می بینند چشم های قلبم... دارند به دانه های تسبیح التماس می کنند دست های قلبم... دارند می شکنند بغض های قلبم.... دارند روی سجاده زار می زنند اشک های قلبم... دارند داد می زنند حرف های قلبم... دارد تو را می خواند زبان قلبم.... گریه نکن قلبم.... دارند تو را خرد میکنند میدانم... دارند به طعنه هاشان رنگ تمسخرت میدهند می دانم.... دارند غریبی را به رگ های بی جانت نوش میکنند می دانم.... گریه نکن قلبم...... کمی صبور باش ...کمی صبور باش قلبم ..... هنوز هم کافیست تو و من و قلبم.... هنوز هم کافیست تو و قلبم..... راستش را بخواهی برای تمام نفس هایم کافیست تو قلبم....... اصلا تو قلبم..... بگذریم ! حرف ها تکراری شده میخواستم فقط بگویم آه قلبم....... بگذریم ! حرف ها تکراری شده آه قلبم......
به قلم : مانی در دوشنبه سی ام خرداد 1390 ساعت 18:21 موضوع: | + مقصر دل ماست ...
به خيالم تو حواست نبود صداي قلبم ! به خيالم تو حواست نبود پلک هاي خيسم ! به خيالم تو حواست نبود تنهايي ام مثل موج طوفاني دريا...بي تابي ام..... به خيالم تو حواست نبود دست هاي رها..... تو حواست نبود برگشتن نگاه..... تو حواست نبود آه.......تو حواست نبود آه.... هرچه هست کار دل است ! کار دل که حس مردگي اش آتش گرفته.... هرچه هست زير سر دل است ! دلي که از پشت تمام تيرگي ها خوش بود.... دلي که دلخوش بود...........دلي که سر خوش بود.....دلي که آه...... خوش بود..... دلي که تو را شناخت ! دلي که قيمتش که هيچ قامتش کم بود..... هرچه هست زير سر دل است... دلي که بالش شکست ! کارش تمام..... دلي که بغضش گرفت ! جانش تمام.... دلي که نامش فقط ماند و حرفش به کاه.... گاهي به آه....گاهي به ماه........ دلي که ميشنيد پشت اين درد ها دست هايي دلبسته به عصا.... هرچه هست زير سر دل است... زير سر دلي که ريخت در هياهوي اين خود بيني ها حرارت صداقتش را... دلي که سوخت درست وقتي که داشت مي ساخت.... دلي که از رنجش زخم هاي روزگار گير کرد ، درست گير کرد بين چرخ دنده هاي نديدن.....نبودن....نماندن......... هر چه هست زير سر دل است.... دلي که فاصله ها را خوب ياد گرفت و راه هاي غبار گرفته را خوب بلد شد.... دلي که تو سوارش شدي و سرکش که نه...آرام و خرامان مي تاخت......... دلي که تو را مي شناخت از پس تمام حرف هاي نگفته و تمام امواج ناهنجار.... هرچه هست زير سر دل است که هنوز نميداند گاهي بازيچه مي شود.... گاهي از اين دست ها به سر مي شود ... دلم گاهي خاموشي اش هم بدجور صدا ميدهد.... گاهي نديدنش هم بدجور ديده ميشود... گاهي...دلم گاهي نشنيدنش هم بد جور شنيده ميشود.... گاهي دلم حسود مي شود..گاهي دلم دود مي شود.... گاهي خراب ميشود....گاهي دلم آب ميشود..... گاهي دلم بدجور ميشکند...گاهي دلم رنجور ميشکند......... هرچه هست زير سر دل است... زير سر دلي که هميشه ميگويد تو.... هميشه ميخواند تو.....هميشه مي شود تو......هميشه مي خواهد تو....... گاهي دلم منتظر است مثل ديروز ... گاهي دلم منتظر است مثل امروز..... گاهي دلم منتظر است مثل هر روز..... اصلا هر چه هست زير سر توست....... بيچاره دلم..... هرچه هست زير سر توست...... بيچاره دلم......
به قلم : مانی در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390 ساعت 13:47 موضوع: | + بهار جوانی ...!
به دریا بگو بیش از اینها به ساحل بیاید به باران بگو بیش از اینها ببارد به طوفان بگو موج در موج دریا به فرمان ما سوی ساحل دوان است.! درختان اگر با نسیمی نوازشگری می نمایند به حکم من و توست.! من و تو زمین را و زمان را برای همین سان به هم وصل کرده ایم.! من و تو به گل ها طراوت و به جنگل بهار تازه ای هدیه داده ایم.! من و تو سرازیری بید مجنون سر کوچه مان را به هم هدیه کرده ایم که در سایه اش شاد و خرم کنار هم و از برای دل هم بمانیم.! من و تو جوانیم بیا پس برای دل هم بخندیم برای دل هم برقصیم و برای دل هم بمانیم.! من و تو جوانیم نه در سن نه در پیر تقویم تاریخ من و تو جوانیم در دل من و تو جوانیم در عشق.! من و تو همیشه در کنار هم و از برای دل هم از امروز تا روز آخر نباید بگرییم.! نباید دل افسرده باشیم.! بیا مهربانم بیا ای همیشه بهارم بیا در کنارم بمان تا من هم در کنارت بمانم اکنون که هر دو جوانیم.!
به قلم : مانی در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 ساعت 12:19 موضوع: | + حسرت ...
برای تو در وصل هم ز عشق تو اي گُل در آتشم پروانه را شكايتي از جور شمع نيست
به قلم : مانی در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ساعت 0:18 موضوع: | + کجای این دنیا ایستاده ای...
کجای این دنیا ایستاده ای.! کجای این دنیا ایستاده ای که هر چه می خوانمت نمی آیی.! هر چه فریاد می زنم انگار گوش فلک کر شده که هیچ ستاره ای برای طالع من متولد نمی شود.! هر چه فوت می کنم هیچ شعله ای روشنی بخش تاریکی هایم نمی شود.! هر چه چشم می گذارم کسی نیست که وارد بازی ام شود.! هر چقدر برگ های پاییزی را ورق می زنم نقشی از رد پایت نمی بینم.! در کجای جغرافیای دلم ایستاده ای که آسمان خانه ی دلم همیشه ابریست.! مانی
به قلم : مانی در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ساعت 0:17 موضوع: | + بوسه ی آخر...
بوسه ی آخر... قسم به بوسه آخر، قسم به تیر خلاص قسم به خون شقایق، نشسته بر تن داس قسم به آتش پنهان به زیر خاکستر قسم به مشت برادر، قسم به خشم رفیق قسم به بال پرستو، به عطر فروردین که خونبهای تو خون سیاه جلاد است که خونبهای تو اتمام این زمستان است
به قلم : مانی در شنبه ششم فروردین 1390 ساعت 16:41 موضوع: | + دلم برایت تنگ شده...
روزها می گذرند چون حرف هایی اضافی و من با آرزویی در انتظار... دلم برایت تنگ شده برای خودت برای آفتاب چشمانت آبشار گیسوانت و شبنم لبخندت با رطوبت هزار حرف شیرین... دلم برایت تنگ شده چون پروازی به بلندای آسمان کلامی به سکوت انتظاری به دیدار و پنجره ای به فریاد... دلم برایت تنگ شده چون شاعری به سکوت کوچک لبهای تو...
به قلم : مانی در دوشنبه نهم اسفند 1389 ساعت 15:33 موضوع: | + قلب جغد پیر شکست . . .
قلب جغد پیر شکست.!!! جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني.
سكوت او آسمان را افسرده كرد.
آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.
تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست.
و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.
به قلم : مانی در پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ساعت 21:43 موضوع: | + سراب بودنت . . .
سراب ردپاي تو کجاي جاده پيدا شد کجا دستاتو گم کردم که پايان من اينجا شد که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم تظاهر کن ازم دوري تظاهر ميکنم هستي تو آهنگه سکوت تو به دنبال يه تسکينم صدايي تو جهانم نيست فقط تصوير ميبينم يه حسي از تو در من هست که می دونم تورو دارم واسه بر گشتنت هر شب درهارو باز ميزارم
به قلم : مانی در شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ساعت 12:6 موضوع: | + مرده دوستی . . . !!!
دیروز: غرق در تنهایی و بی کسی ... پشت دیوارهای آجری قلبی می تپید که هیچ گوشی آن تپش ها را نشنید.! و دلی بود پر از حسرت . . . اما امروز: رقص غم انگیز وداع و آواز حزن انگیز گریه و شیون.! حضور انبوهی از انسانهای غریب و آشنا.! دسته گلهایی با روبان سیاه.! دیوارها پر از پارچه نوشته و نوشته هایی به رسم یاد بود.! دوباره داستان تکراری رفتن و عزیز سدن.!!!
به قلم : مانی در سه شنبه پنجم بهمن 1389 ساعت 22:19 موضوع: | + به خود آی . . .
به خود آی نه سلامم نه علیکم نه سپیدم نه سیاهم نه چنانم که تو گویی این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم گر به این نقطه رسیدی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی تو خود باغ بهشتی تو خود اویی بخود آی
مولانا
به قلم : مانی در یکشنبه نوزدهم دی 1389 ساعت 23:43 موضوع: | + گریه مال مرد نیست؟!؟
ماه من شنیده ام از زبان این و آن مرد مال گریه نیست گریه مال مرد نیست.! هی سوال می کنید روی گونه های تو اشکها برای چیست؟ گریه مال مرد نیست.! مرد خشم بی درنگ مرد شکل پاره سنگ منظری بدون روح بیشه ای پر از پلنگ.! زن ولی همیشه اشک معبد ملایمت زن چقدر عاطفی ست ! گریه مال مرد نیست.! گرچه رنجمان به راه دستهایمان تهی زخم هایمان عمیق چند بار گفتمت : چند بار گفتمت در حضور این و آن هی نمی شود گریست ! گریه مال مرد نیست.! ای تب گریستن ای حریم بی کران اتفاق ناگهان انفجار بی امان ! بغض من صبور باش طفل گریه لج نکن آه اشک من بایست گریه مال مرد نیست.! من که مرد نیستم گور سرد نیستم حسرت نهقته ی پشت درد نیستم نه شما به من بگو می شود چگونه ماند؟ می شود چگونه زیست؟ گریه مال مرد نیست.! مرد بغض کرد و نه ! ... مرد گریه کرد؟ نه...نکرد! مرد! مرد! مرد! پس بگو در این سکوت هق هقی که می رسد جز تو هیچ کس که نیست ! این صدا صدای کیست؟ گریه مال مرد نیست.! مرد گریه می کند. هی نگاه می کنند ! نیشخند می زنند ! اشتباه می کنند ... زیر چتر مشکی اش می زند به خود نهیب : مرد مال گریه نیست ! گریه مال مرد نیست.! ابرها گریستند چون که مرد نیستند مثل رود زیستند چون که مرد نیستند؟ مرد سطر آخر شعر را چنین نوشت : ( همچنان که می گریست.! ) گریه مال مرد نیست. ؟!!؟
به قلم : مانی در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 ساعت 0:35 موضوع: | + بیداد . . .
برای تو بیداد . . . فتنه ی چشم تو چندان پی بیداد گرفت که شکیب دل من دامن فریاد گرفت آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت آه از شوخی چشم تو که خونریز فلک دید این شیوه ی مردم کشی و یاد گرفت منم و شمع دل سوخته یا رب مددی که دگر باره شب آشفته شد و باد گرفت شعرم از ناله ی عشاق غم انگیز تر است داد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفت سایه ما کشته ی عشقیم که این شیرین کار مصلحت را مدد از تیشه ی فرهاد گرفت . . . امشب خیلی دلم گرفته . . .
به قلم : مانی در دوشنبه پانزدهم آذر 1389 ساعت 23:7 موضوع: | + دیگه دیره . . .
برای تو دیگه دیره دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم تو این بارون تنهایی دارم میرم خداحافظ شده این قصه تقدیرم چه دلگیرم خداحافظ دیگه دیره واسه موندن دارم از پیش تو میرم جدایی سهم دستامه که دستاتو نمی گیرم دیگه دیره دارم میرم چقد این لحظه ها سخته جدایی از تو کابوسه شبیه مرگ بی وقته دارم تو ساحل چشمات دیگه آهسته گم میشم برام جایی تو دنیا نیست تو اوج قصه گم میشم
به قلم : مانی در پنجشنبه بیستم آبان 1389 ساعت 15:37 موضوع: | + دارم میرم . . .
برای تو دارم میرم . . . با اینکه تازه دیدمت انگار یه عمره با منی انگار داری با اون نگات اسممو فریاد می زنی چشمات باهام غریبه نیست یه تیکه از خود منه دلم داره با نفسام برای تو پر می زنه تویی که با اومدنت دلم پر از جوونه شد خونه ی ویرونه ی من بازم دوباره خونه شد تویی که بودنت برام دلیل زنده بودنه تموم آرزوم فقط بدون تو نبودنه دارم میرم ولی دلم می خواد باشم کنار تو می ترسم از اینکه یه عمر باشم در انتظار تو بدون تو نمی تونم یه لحظه آروم بگیرم اشکم سرازیر می شه و از غم و غصه می میرم آخه مگه به جزء تو کی مونده تو این دنیا برام دیگه کسی رو ندارم من موندم و خاطره هام اما می دونم که باید دوریتو به جون بخرم از پیش تو باید فقط یه یادگاری ببرم نه تقصیر تو بود نه من دنیا به کام ما نبود قرارمون باشه یه جا اونور گنبد کبود . . .
به قلم : مانی در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ساعت 22:51 موضوع: | + اعتراف . . .
برای تو . . . اعتراف دو سه روزه که مات و بی ارادم یه چیزی فکرمو مشغول کرده همین عشقی که درگیر هواشم منو نسبت به تو مسئول کرده از اون رابطه ی معمولی ما چه عشقی سر گرفت تو روزگارم دو سه روزه که بعد از این همه وقت واسه تو ادعای عشق دارم نمیبینی دارم جون میدم اینجا نمی دونی به تو محتاجم اینجا چقدر راحت منو وابسته کردی دارم دیوونه میشم کم کم اینجا. . .
به قلم : مانی در جمعه هفتم آبان 1389 ساعت 0:9 موضوع: | + ایثار . . .
برای تو ایثار تنم از حادثه خسته دلم از غصه شکسته یه مسافر غریبم راهی یک راه دورم ناجی شکسته بالم که تویی تنها نشستی ای که واسه خاطر من دل مردمو شکستی پر بغض و گریه بودم تو رسیدی تا بخندم واسه پیدا کردن تو دل به جاده ها می بندم راهی یه کوره راهم کوله بار عشقو بستم دیگه از خودم بریدم دیگه از آیینه خستم تویی کعبه ی وجودم دور چشمه ی تو گشتم نکن از دلم گلایه باید از تو می گذشتم می خوام این عشق قشنگو از نگاهت پس بگیرم نمی خوام مثل پرنده توی یک قفس بمیرم ای نگاه آبی ناز کاش تو مهربون نبودی میون این همه آدم تو یه هم زبون نبودی لحظه ی گذشتن از تو آخرین لحظه ی دیدار واسه تو از تو گذشتم همینو میگن یه ایثار ...
به قلم : مانی در شنبه یکم آبان 1389 ساعت 14:49 موضوع: | + خوش به حال آدم و فرشتش . . .
خوش به حال آدم و فرشته اش ! این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا. پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا . موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی . خدا … دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش . ولی امان از دست این آدم . خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد . این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد . نه دیگه … خدا گفت … این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه . آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت . ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد .
همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته . آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش . آدم فرشته رو بغل کرد .
آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید . خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش .
خوش به حال آدم و فرشتش
به قلم : مانی در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 ساعت 23:45 موضوع: | + |
|
|
T | ||